“هر روز، قبل از انتها”

در هر لحظة رنگی خاطرات، مرگ سیاه مارا دنبال می کند…

در هر مکانی از زندگی که با آن روبرو می شوم…

نقطه ای سیاه بر جای می گذارد. در روزی که فرداهایش خواهم مرد…

از من چه بر جای خواهد ماند؟ خوشرنگی ؟یا بدرنگی حضور من؟!

این خوانشی است که تو از من خواهی داشت.

این هدیه ای است که از جانب من برای تو و زمین به یادگار خواهد ماند.

مهربان ترین رفتار من درآن روز شکل می گیرد و تو مرا صمیمانه دوست خواهی داشت؛

اما کمی دیر شده است.. مرگ سیاه در می زند.

“Every day, before the end”

“In every moment colored by memories, the black death follows us…
In every place of life I encounter, it leaves behind a black mark.
On the day whose tomorrows I shall die…what will remain of me?
The vividness? Or the ugliness of my presence?!
This is the reading you will have of me.
This is the gift I will leave for you and for the earth.
My kindest gesture will take shape on that day, and you will love me sincerely.
But it is a little too late…
The black death is knocking.”